در را می بندم و تکیه می دهم به آن.چشمانم سنگینی می کند اما مگر افکار پریشانم اجازه ی خود نمایی لحظه ای آسایش و خواب آرام را می دهند.چشم که روی هم می گذارم کابوس پشت کابوس.از خیر آسایش می گذرم.افکارم را ردیف می کنم مقابل چشمانم. که سر و ته همه اشان یک کلمه بیشتر نیست:
خدا
راستی اگر کمکم نمی کردی چه می شد؟
اگر به فکرم نبودی؟
می گذرم از این همه نامردی و مهرت را می بینم ومی فهممت و می خوانمت
شاید بگویند غرور
شاید بگویند تظاهر
شاید بگویند ریا
اما هر چه که هست نوشته ای که،افکاری که،حرف هایی که و زندگی ای که بی تو باشد خود بینی محض است و بس.
مثل اینکه این تلخ اومدنها و این تلخ رفتن ها شده کار هر روزه ی من.
و اما امسال به افتخار
همه اونایی که خنجر به دست منتظر پشت کردن آدمن
همه ی اونایی که می زنند و می شکنند و پا رو خرده هاش می ذارن
همه ی اونایی که آدم وقتی می بینتشون از انسان بودنش خجالت می کشه
همه ی اونایی که ...
کم نیست از این آدما دور و اطرافمون پس به افتخار هممون
حتی منی که دلی رو شکندوم و خودمم خبر ندارم کی؟کجا؟چطوری؟!
مثل اینکه این شکستن ها رسم شده، که حتی اگه نخوای بشکونی انقدر می لرزوننت که ناغافل بیفته و بشکنه.
تو همه ی این بل بشو و اوضاع ناجور انسانی.وقتی کورمال کورمال دستاتو به اطراف حرکت می دی می رسی به یه پرده از مهربونی و انقدر خوب حسش می کنی که می فهمی تمام دورو برت رو گرفته حتی اگه توام یه انسان باشی از جنس همونا.
نفس می کشی و نفس می کشی و می فهمی که تو رگ هاته.حتی اون موقع که نفسم نمی کشی و می خوای خفه شی با دک و پز و احساسات چند روزه ی این دنیا باز می آد سراغت.بیدارت می کنه آروم خیلی آروم،آرومو آبی. و تو می فهمی که چقدر عزیزی واسش.بیدار که می شی مثل کسایی که خبر مرگ عزیزشونو واسشون آوردن هراسونو حیرونی،نه از بیدار شدنت نه.از خودت هراسونی از من.از همون منی که افتخارت بود.از همون منی که اول هر جمله ات بود.
خدایا کمک کن به همون کسی که من ندونسته یا دونسته دلشو شکوندم و اونم انسان بودنشو واسه انتقام زیر پا گذاشته.کمکش کن که نلرزونه این اعتقاد به انسان بودنو .کمکش کن.
خدایا می خوام جدا شم از این من.کمکم کن
دیروز بود شاید هم پریروز همان شب که مستند چهل و اندی دقیقه ای را شبکه سه پخش کرد.همان موقع که جوان های آلوده به ویروس اچ آی وی مثبت، خاطراتشان را باز گو می کردند.تلخ بود. هم صحنه ها، هم صحبت ها ،هم قیافه های شطرنجی جوان ها!در میان آن همه جوان،جوانی بود که شطرنجی نشده بود و مقابل دوربین به راحتی حرف می زد و به قول مادرم جوانی رعنا و خوش قیافه.که در آخر مستند جان به جان آفرین تسلیم کرد.اینجای برنامه به نظر ساختگی می آمد.همان جوان را می گویم ولی باز مخاطب را تحت تاثیر قرار می داد. همگی چشم شده بودیم و جز صفحه ی تلوزیون چیزی نمی دیدم و سراپا گوش بودیم و جز نصیحت و عبرت نمی شنیدیم.
گفتنش سخت است درک کردنش سخت تر.اشتباه کرده بودند چوپ اشتباهشان را خورده بودند.و من هم برایشان ناراحت بودم که چرا سرنوشت این راه را مقابلشان قرار داده و آن ها هم تن به این راه داده اند.اما وقتی تلخ شدم که شنیدم مادرم در نهایت دلسوزی گفت:ببین چی به سر خودش آورده اونم جوونی به این زیبایی و رعنایی!
پس آن نوجوان که از شدت فقر و تندگدستی به اعتیاد روی آورده و بیمار شده بود چه؟همان نوجوانی که از پشت صفحه ی شطرنجی، زشت ی و لاغری قیافه اش می زد توی ذوق چه؟لایق دلسوزاندن نبود؟
جوان خوش برو رو که با گند کاری هایش غیر از خودش چندین نفر دیگر را هم مبتلا کرده بود حیف بود مگر نه؟
دلم به تنگ آمده از این رفتارهای انسانی مدرن.دلم از زیبایی پرستی این جماعت به ستوه آمده.دلم از این ذات زیبایی دوستمان خون است.دلم از این دلسوزاندن ها،از این تبعیض ها،از این سقوط کردنها،از ندیدن ها.از خودم،از این انسان به تنگ آمده...
تاریک بود خیلی تاریک.چشم و چشم نمی دید.اون گوشه ،توی تاریکی که انتهایی نداشت یه چیزی تکون می خورد.به خودش می پچید.مثل اینکه درد داشت. وحشت کرده بودم. جایی نبود که قایم شم. چسبیده بودم به دیوار دلم. اما اونم می لرزید. تکونا بیشتر شدن بعد صدای کشیده شدن چیزی رو زمین .صدای خس خس نزدیک و نزدیک تر می شد و همراه اون تپش ضعیف یک قلب .قلب درست کار نمی کر.د دستم درد گرفت بعد سرد شد. دستم رو گرفته بود سرد و تاریک .خودم رو عقب کشیدم اما پشت سرم دیوار دلم بود که من رو به جلو هل می داد.مچاله شده جلوی پام افتاده بود با صدای خفه ای گفت:ک...م...ک
جز یه سایه چیزی دیده نمی شد .یه سایه که کمک می خواست دستم رو به زور از دستش بیرون کشیدم و با صدای لرزونم گفتم" من نمی تونم .من روشن نیستم. من خودمم تاریکم.سایه ها تو تاریکی گم می شن" چسبید به دامنم. جوهر سیاه دامنو خیس کرد. داشت محو تر می شد .چیزی نمونده بود که تموم بشه. آروم کنارش زانو زدم دستمو گذاشتم رو سرش و زیر لب گفتم چی شده؟سرش رو بلند کرد .الان دیگه خاکستری بود. کاسه ی چشماش خالی بودن .وحشت کردم و دستمو عقب کشیدم بعد دیدم که جوهر سیاه از تو کاسه ی چشماش زد بیرون. داشت گریه می کرد. دستم رو آروم جلو بردم و اشکهاش رو پاک کردم .حالا دیگه دستم سیاه بود.زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کردم تکیه داد به من تا نیافته اما سایه ی سنگینی بود توان نگه داشتنش رو نداشتم تکیه دادمش به دیوار دلم و کنارش ایستادم تا نیافته.سرش رو گذاشت رو شونه ام وسست و خفه گفت:دارم تموم می شم فراموشم نکن.گیج شده بودم من چرا ...
دستمال را مي كشد روي ميز شيشه اي تلويزيون،چشمانش پف كرده است شب خوبي را نگذارنده درست مثل اكثر شب هاي عمرش.سر درد دارد. وقتي ديروز در خانه ي همسايه اشان گلدان گران قيمت و كم يابي را كه خودش هم كپي آن را داشت ديد تمام تنش داغ شد،تنها كاري كه توانست انجام دهد حفظ ظاهر بود ولي بيشتر از پنج دقيقه نتوانست خودداري كند عاليه خانم سيني چاي بدست در آستانه ي آشپزخانه خشكش زد"وا مريم خانوم كجا؟تو كه تازه اومدي..."
بدون اينكه رو برگرداند و نگاهش كند وارد راه پله شد"الان يادم افتاد غذا رو اجاق دارم "
با قدم هاي بلند وارد خانه ي خودش شد و زير لب غر زد" زنيكه ي ... فكر كرده نمي فهمم رفته عين گلدون من رو گرفته كه بهم حرص بده،خوبه هزار بار بهش گفتم من دوست ندارم چيزي رو كه دارم همه داشته باشن"وارد اتاق پذيراي شد و بدون توقف به سراغ گلدان رفت ان را برداشت و وقتي خواست برگردد چادرش ماند زير پايش و با كله افتاد زمين،گوشه ي پيشاني اش ورم كرده بود و گلدان هزار تكه شده بود لبخندي روي لبانش نقش بست و بدون توجه به دردي كه مي كشيد مشغول جمع كردن تكه هاي گلدان شد "خوب شد.ديگه نمي خواد دنبال بهونه اي براي برداشتن گلدان باشم تقصير من كه نيست يه اتفاق بود. شكست!اينطوري علي هم غر نمي زنه "
تا شب كه علي بيايد خودش را به هر نحوي كه مي شد مشغول كرد تا به عاليه خانم و گلدان عزيزش كه برايش به قيمت حقوق يك ماه علي آب خورده بود فكر نكند غذاي مورد علاقه ي شوهرش را آماده كرد و دستي به سرو صورتش كشيد صداي باز شدن در را كه شنيد به آشپزخانه رفت و چاي تازه دم را در فنجان ريخت لبخندي روي لباش نشاند و فنجان چاي را گذاشت روي ميز مقابل علي و نشست كنارش.علي خيره نگاهش كرد و خنديد"به اين مي گن يه خونه ي بي نظير كه آدم هميشه دلش پر مي كشه براي رسيدن بهش"فنجان چاي را برداشت و اضافه كرد"امروز تو اداره با رئيس حرفم شد اگه حامد پادر ميوني نمي كرد معلوم نبود كار به كجا بكشه . تقصير من بود اين روزها اصلا اعصاب درست و حسابي ندارم"اخمهايش را درهم كشيد و آزرده گفت"اين دعواي آخر تو و زن داداش ديگه كلا من رو ريخته بود بهم،اميدوارم ديگه هيچ وقت زير قولت نزني و هميشه مثل الان باشي وقتي اينطوري مي بينمت آروم مي شم"دست برد زير چانه ي مريم و رويش را برگرداند تا چهره ي شاد مريم را كه بندرت موفق به ديدنش مي شد به طور كامل ببيند چشمش افتاد به كبودي گوشه ي پيشاني مريم كه كرم پودرهم نتوانسته بود پنهانش كند. نگران پرسيد"پيشونيت چي شده؟"
مريم با دستپاچگي به جايي كه زمين خورده بود اشاره كرد و گفت"داشتم گرد گيري مي كردم پام گير كرد به ميز افتادم"
نگاه علي در جاي خالي گلدان روي ميز خشك شد مريم توضيح داد "گلدان هم افتاد شكست، خدا رو شكر دست "و پام زخمي نشد"علي خودش را از دست بدگماني ها رهاند و گفت"فداي سرت
با هم سر ميز نشستند علي باورش نمي شد كه در طول اين دوساعت كه كنار مريم بود حرفي درباره ي خريد گردنبد الماس فلان كس يا ماشين جديد فلان همسايه وفرش اعلاي فلاني و...بينشان رد و بدل نشده احساس مي كرد اين دوساعت بهترين لحظات عمرش است لحظاتي كه بدون حسادت به كسي سپري مي شدند با صداي زنگ تلفن صندلي مريم خالي شد،مريم گوشي را برداشت و شروع به احوال پرسي كرد
-سلام زهرا خوبي؟مامان خوبه؟
مرسي خوبيم،مامان گفت يه زنگ بزنم حال اين داماد رو جويا شم؟!ديروز مثل اين كه بدجور از كوره در رفته بوده
مريم به زور لبخندي به روي لب نشاند و علي را نگاه كرد كه مشغول غذا خوردن بود
-اونم سلام مي رسونه
پشتش را به علي كرد و آرام گفت
ديروز خيلي عصباني بود تا حالا اينجوي نديده بودمش،من هر چقدر گفتم تقصير زن داداشتِ كه تا ديد من سرويس طلام رو عوض كردم رفت بهتر از مال من گرفت كه بهم پز بده قبول نكرد گفت اگه دست از اين كارات بر نداري ديگه نه من نه تو .من زن گرفتم واسه زندگي نه واسه جنگ با اينو اون!
زهرا خنديد و گفت
-اينارو كه هميشه مي گه،چيز تازه اي نگفت؟
مريم شانه بالا انداخت:خب چي كار كنم دست خودم نيست ناراحت مي شم وقتي مي بينم اين مهشيد كه سرش به تنش نمي ارزه سرويس طلا به اون گروني مي خره،علي ديشب گفت تو حسودي!گفت مي دونم دست خودت نيست خواب خوراك و آرامش رو هم از من مي گيري هم از خودت. بهم گفت بيماري،مي خواست بره و ديگه خونه نياد كه التماسش كردم گفتم باشه هر چي تو بگي اونم ازم قول گرفت كه ديگه به هيچ كس حسودي نكنم
-بهش قول دادي؟ يعني مي توني دندون رو جيگر بذاري و چيزي نگي؟
-آره قول دادم ولي امروز صبح كه رفتم خونه ي عاليه خانوم،ديدم عين گلدان قاجاريه ي منو گرفته...
كلمه اي كه مي خواست ادا كند در دهانش خشكيد علي را ديد كه با پارچ خالي در دو قدمي اش ايستاده
-الو الو مريم كجايي؟
مريم گوشي را گذاشت علي راه افتاد پارچ را گذاشت روي ميز و كتش را برداشت و از خانه خارج شد مريم داد زد"به خدا يه اتفاق بود خودش افتاد و شكست ..."
تمام شب را منتظرش ماند ولي خبري از او نشد با خودش فكر كرد حتما رفته خانه ي مادرش ولي نتوانست خبري از آن ها بگيرد خجالت مي كشيد آخر هنوز دو روز بيشتر از جنجالي كه سرپيراهن جديد خواهر شوهرش به راه انداخته بود نگذشته بود...
اين حامد باز داره جيغ و داد مي كنه!مسابقه ي فوتبال
من مثل هميشه پشت كامپيوترهستم و اون با يك جست ناگهاني در رو باز مي كنه و مي پره وسط اتاق"پينالتي"
سعي مي كنم با هيجاني كه واقعي به نظر مي رسه چشمام رو گشاد كنم و يه چيزي بگم!....
هنوز فرصت نكردم برم داستان رو از ناشر پس بگيرم يه چند ماهي مي ذارمش كنار كه ذهنم كمي استراحت كنه.
امروز يه كتاب با نام" تاملي ديگر در باب داستان "خوندم واقعا عالي بود فرق داستان هاي تحليلي و تفريحي رو بيان كرده بود و همچنين نوع خواننده ها رو ،من امروز فهميدم داستاني كه نوشتم تحليلي هست و خودمم يه خواننده ي آگاهم!
ديشب با يه استاد بزرگوار چت مي كردم كه اتفاقا نويسنده بود حيف كه هميشه عادت داريم انسان هاي بزرگ رو از خودمان دور كنيم عازم سفر بود مي رفت تا وطن رو با من و امثال من تنها بذاره ...
از نااميدي نوشتيم . يه داستان تركيبي يه جمله اون و يه جمله من،نوشته ي جالبي از كار در اومد
از اين به بعد سعي مي كنم اينجا رو با داستان كوتاه هام آپ كنم
پس تا بعد
دقیقا دوازده ساعت بود که بیرون بودم امروز بعد از مدت ها وقتی تو سینما با مژده نشستیم کنار هم چسبید!
خیلی وقته که دلم واسه مدرسه و شیطونیاش تنگ شده ولی حیف که آدم همیشه دلش واسه چیزایی تنگ می شه که دیگه نیستن یا لااقل مثل سابق نیستن...
خیلی درگیرم نمی تونم بنویسم این داستانه داره من رو تو خودش حل می کنه حالم خوب نیست
یه جورایی گره خوردم به ستاره،ستاره ای که نصفش خودمم نصفش خودش،خدا کنه بتونم آخر داستان رو به اون جایی که می خوام برسونم وگرنه ستاره من رو به جایی که می خواد می رسونه و این یعنی ...
چقدر جالبه كه بنويسي و خانوادت اصلا خبر نداشته باشن كه داري مي نويسي!البته اين داداشم كه يه جورايي شبيه خودمه مي دونه،دوهفته پيش بود تا دم دماي صبح نشستيم تا مي تونستيم با هم حرف زديم هر چند من بيشتر شنونده بودم اونم اكثرا همون حرفايي رو مي زد كه خودم از خيلي وقت پيش مي دونستم ولي با اين حال خوشحالم كه كسي رو دارم كه وقتي ذهنم از هجوم سوالاتم متلاشي شده(!)باهاش حرف بزنم همين كه بتونم بدون واهمه سوالاتم و هر چيزي رو كه توي ذهنمه رو بگم با اين كه به جواب نمي رسم كلي بهم كمك مي كنه،
با اين كه تمومش نكردم شروع كردم به تايپ اونم نه فقط تايپ مي شه گفت دارم كلي هم تغييرش مي دم يه چيزايي بايد اضافه بشه يه چيزايي بايد كم شه،آخراي داستان با اين كه ننوشتم توي ذهنم هست ولي نمي دونم چطورچيزي رو كه خودم از نوشته هام درك مي كنم انتقال بدم به خواننده، دوست دارم اخرش رو بذارم به عهده ي خود خواننده در حالي كه پايان واقعي رو در طول داستان بهش القا كردم اينجوري هم آخر داستان بازه و خواننده رو مجبور به فكر مي كنه و هم من تونستم آخرش رو هر جوري كه مي خوام به خواننده القا كنم درحالي كه فكر مي كنه خودش به نتيجه رسيده و اثرش هم عميق تره!
نتونستم بخونمش،دل ودماغش رو ندارم دست و دلمم به نوشتن نمی ره
چقدر جالبه که وقتی می نویسی زندگیش می کنی و قتی ناراحته ناراحتی ،وقتی خوشحاله خوشحالی، وقتی بغض داره گریه می کنی و وقتی لبخند می زنه می خندی...
خیلی دوست داشتم زودتر تمومش بکنم ولی مثل اینکه همیشه چرخ زندگی به دلبخواه ما نمی چرخه،
"گفتم بری پرپر می شم گفتی می خوام رها باشم"
اینو من نمی گم رضا صادقی داره می خونه فعلا ناراحتم!!!
تا بعد